آقا کیانآقا کیان، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
نیکا خانومینیکا خانومی، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات شیرین کیان ونیکا

تولد سه سالگی

امسال گفتیم که چکار کنیم تولدم مثل سالهای قبل تکراری نباشه. این شد که تصمیم گرفتیم که تولدمو بیرون از خونه بگیریم. هم تنوع میشه و هم اینکه درد سرهای خونه جشن تولد گرفتن رو هم نداریم.  بعد از بررسی چند تا رستوران و سفره خونه، مجموعه سنتی تالار شهر رو انتخاب کردیم که هم غذاهاش خوبه و هم اینکه فضای شاد و دلپذیری داره. تازه اون آقای خوانندهاش هم دیگه حسابی منو میشناسه واسم سنگ تموم میزاره. بریم عکسهارو ببینیم:   زبونمم تو عکس بیوفته بهتره   این هم همون آقای خواننده که گفتم برام سنگ تموم میزاره   حیف که نمیشه فیل...
7 شهريور 1396

مرداد96

قبلا از هرچیز  تولدم مبارک بالاخره سه ساله شده . واقعا سه ساله شده کار سختی بود. و اما باید بگم که عکسهای مربوط به جشن تولد سه سالگی مو قصد دارم توی پست بعدیم بزارم و در این پست فقط می خوام راجع به مرداد ماه عکس بزارم. ولی قول میدم پستهای بعدی رو خیلی زود بزارم. به قول خودم : بابا قول میدم قول مردونه(انگشت کوچیکمم قلاب میکنم میگیرم بالا ) واما از حال روز خودم باید بگم ملالی نیست جز غذا نخوردن و کم اشتهایی و ورجه وورجه زیاد و بالا رفتن از در و دیوار   توی شش هفت ماه گذشته اصلا وزن اضافه نکردم طوری که مامان بابا میترسند این دفعه که بریم پیش دکتر حبیبی حسابی دعوامون کنه. این هم مدارکش: ...
4 شهريور 1396

تیر 96

سلام به همه تازیگیها هر لباسی رو که می خوان تنم کنند کلی بازی در میارم که نه این لباس رو دوست ندارم اون یکی لباس رو دوست دارم. همینطوری الکی نظر میدم پا فشاری میکنم که یعنی بله ما هم بزرگ شدیم باید نظرمون اعمال بشه . یک روز با بابایی رفته بودم حموم که یهو کلید کردم که : بابا مامانو صدا کن یک کارمهمی باهش دارم .  خلاصه بعد از اینکه مامانو کشوندم دم در حموم گفتم: مامان من دارم میرم حموم خودمو بشورم خوش بو بشم مامانی گفت: خوب چکار کنم برو به سلامت منم با عصبانیت گفتم: خودت به سلامت   هفته اول تیر ماه خیلی هفته بدی بود، چونکه مامانی برای گذروندن یک دوره مجبور بود تمام هفته ر...
4 مرداد 1396

تعطیلات در تبریز

سلام به همه دوستان. چند هفته قبل یک نگاهی به تقویم انداختیم دیدیم وای چند روز تعطیله، آخ جون.   گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم تصمیم گرفتیم که بریم به تبریز. چون هم یکی از شهر های قدمیی ایرانه که در زمان اشکانیان ساخته شده و دیگه اینکه پایتخت گردشگری کشورهای اسلامی در سال 2018 هستش. البته باید اعتراف کنم که زمان، خیلی زمان مناسبی نبود چون هم هوا خیلی گرم بود و هم اینکه همه جا خیلی خیلی شلوغ بود. با این حال دلو زدیم به دریا و گازشو گرفتیم راه افتادیم به سمت تبریز. شب اول چند تا مرکز خرید رفتیم که به نظر مدرن و تازه ساز بود ،به علاوه پارک ولی عصر که پارک خیلی قشنگی بود.    راستی این شهر بازی رو هم اختص...
4 مرداد 1396

خرداد 96

سلام دوستان. اول یکم از خودم بگم بعد برم سراغ عکسهام: این روزها فوق العاده شیرین زبون و حاضر جواب شدم طوری که بعضی وقتها همه حاج واج می مونند که من چی میگم. مثلا یک روز مامانی داشت به بابایی میگفت شماره کارت کیان چنده من یک مقدار از عیدیهاش که تو خونه مونده بردارم بعد، عابر بانک که دیدم براش کارت به کارت کنم. سریع آمدم وسط و شروع کردم به داد و بیدا : آی پولهای منو برای چی می خواید بردارید. من که اصلا پول ندارم نگاه (دستهامو نشون میدادم) الان می خواب بستنی بخرم پول که ندارم نگاه . می خوام جایزه بخرم پول ندارم نگاه  جیبمو نگاه، کو پول نیست. پولهای منو برندارید. کارت منو بدید  بابایی میگفت تو که کارت نداری. م...
4 مرداد 1396
1483 10 13 ادامه مطلب

اردیبهشت 96

سلام همینطوری که دارم روز به روز بزرگتر میشم، به همون نسبت هم شیطون تر و بازی گوش تر میشم. فوق العاده بد غذا می خورم و بیشتر اوقات در حال دویدن هستم. بابایی میگه اگه یک جی پی اس روم نصب کنه بالای ده کیلومتر در روز میدوم.    یک مدتی زیاد پلک میزدم که وقتی رفتیم پیش آقای دکتر طارمی، ایشون گفتند مشکل خاصی نیست. فقط وقتی زیاد به تلویزیون خیره میشم پلک نمیزنم که باعث خشک شدن چشمم میشه.  این رو هم بگم که رابطه خیلی خوبی با خانمها دارم   من باب مثال، من همیشه با دکتر رفتن مشکل دارم و با کلی زور و گریه دکتر میرم. اما یک روز که یک سرماخوردگی کوچولو داشتم وقتی رفتیم مطب دیدیم که دکتر همیشگی نیست و بجاش یک خانم ...
3 خرداد 1396

فروردین 96

وقتی که ما تو خوابیم         آقا پلیسم تو خوابه  ما تو خواب ناز هستیم          اون در حال شکار نیست  آقا پلیسه تنبله          با دزدا بد میجنگه   این وضعیت شعر خوندن منه  یعنی هر شعری که به من یاد میدن. دوست دارم برعکس بخونمش، ملت حرص بخورن   من کیف کنم.  وقتی میگن کیان لباس بپوش بریم بیرون. میگم: نه شما برید من می خوام خونه بمونم وقتی میگن کیان بریم خونه. میگم: نه شما برید خونه من خونه نمیام. بابایی: کیان این کار رو نکن من: نه این کار منه بابایی: کیان این کار رو انجام بده ...
9 ارديبهشت 1396