آقا کیانآقا کیان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
نیکا خانومینیکا خانومی، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات شیرین کیان ونیکا

جست و جو در منزل

سلام دوستای گلم . یادم رفت سری قبل براتون بنویسم که روزی که من شروع کردم به حرکت کردن نهم شهریور ماه بود. به همین مناسبت شهردار شهر قزوین این روز را روز قزوین نامگذاری کرد . باور ندارید. خوب اینهم المان شهریش:   خوب حالا که راه افتادم، برم تو خونه یک چرخی بزنم ببینم چی به چیه.   اووووووو این کمد چرا درش گرده   لباسهای سر کار بابایی هم توی این کمد می باشد   چیه نگاه می کنید خوب می خوام جوراب بابایی رو پاه کنم برم دردر   وای خدا تو این کشو پر اسمارتیسه( )   البته مامان اینا برای اینکه بنده به این کشو دسترسی نداشته باشم، برداشتند...
1 مهر 1394
2137 22 18 ادامه مطلب

بعد از یک سالگی

سلام به همه . یک مدتی گرفتار بودم به علاوه تلفن همراه مامانی که در اصل اسمش دوربین همراه ،  هنگ کرده بود. این شد که یک مدتیه بروز نیستم. عرض کنم خدمتتون که تو این مدت تعداد دندونهام به هفت عدد رسیده. وهمچنین گاز گرفتن رو هم بلد شدم . تاکنون موفق شدم که دو بار دست مامان فخری رو گاز بگیرم . یک بار هم خواستم دست بابایی رو گاز بگیرم که جاخالی داد نشد (یکی طلبش). در عکس زیر میتونید دندونهامو هم ببینید:   دیگه عرض کنم خدمتتون که وقتی یک سالگیم تموم شد یک روز مامان و بابا منو برداشتند بردن مرکز بهداشت برای زدن واکسن و چکاپ متداول:   اونجا برام کلی پرونده سازی کرده بودن و من هم با دقت پروندهام ...
22 شهريور 1394
1506 22 15 ادامه مطلب

تولد یک سالگی(2)

سلام من آمدم و اما در ادامه کار یکم بازی شادی کردیم و بعدش هم کیک رو بریدیم:   این هم سهم من :   خوب حالا بریم سر کادوها. این سه چرخه خوشگل رو مامان فخری برام گرفته. دستش درد نکنه:   این میز تحریر و صندلیش  هم هدیه عمو احسانه:   این تاب باحال هم هدیه خاله مریم:   این هم هدایای نقدی بابا و مامان و باباعباس که همشون روانه حساب بانکیم شد   و دست آخر هدیه مامان عفت و بابارضا: دست همشون درد نکنه مرسی دست آخر هم بعد از اینکه بنده یک مقداری تو اتاق شیطونی کردم همگی راهی رستوران دربند شدیم...
4 شهريور 1394
3120 22 15 ادامه مطلب

تولد یک سالگی(1)

سلامممممممممممممممممممممم به همه تولد خودم مبارک    با توجه به اینکه بنده در روز تولدم باید میرفتم و یک واکسن میزدم بابا و مامان تصمیم گرفتند که تولد منو چند روز زودتر  یعنی روز جمعه گذشته برگزار کنند. به همین خاطر بابا و مامان خیلی زود مشغول به کار شدند تا مقدمات کار رو فراهم کنند. اولش بابایی رفت شرکت و با المنت بخاری برقی یک اره برای بریدن یونولیت اختراع کرد. اونوقت اسم منو با ینولیت ساخت. به این صورت: (آدم تو ساعت کاری از این کارها میکنه ) بعدش اسم منو داد تا عمو احسان رنگ کنه و نتیجه کارشون شد این: ببینید چه خوشگل شد   سپس بابایی رفت و یکم بادکنک آرایی یاد ...
29 مرداد 1394
6165 14 27 ادامه مطلب

غذای خود را چگونه میل کنیم

قبل از اینکه وارد بحث غذا بشیم دو تا عکس از تو شهر بازی براتون بزارم: اولش سوار این ماشین خوشگل شدم که خیلی باحال بود . بعدش رفتم سوار یک ماشین دیگه شدم که اون هم با حال بود. ولی بعدش بابایی رفت و به اون آقاه پول داد و اون آقا هم آمد و یک کاری کرد که ماشینه هی تکون تکون میخورد . خوب اگه می خواد پیاده بشم مثل آدم بگید پیاده شو چرا هی ماشینو تکون تکون میدید  نخندید خوب هی ماشینه تکون تکون میخورد من هم دوست نداشتم .   بعدشم که عباس دائی همه فامیل رو مهمون کرده بود جاتون خالی به همه خیلی خوش گذشت ولی خوب به من که چیز زیادی نرسید. فقط چند تا پاتک کوچولو به میز غذا زدم. یک مقداری هم آب کباب نوش جان کردم ...
18 مرداد 1394
2179 17 20 ادامه مطلب

دندونهای بالا و گفتن کلمه بابا

سلام  سرم شلوغه، وقت نمی کنم به سایت سر بزن .  عرض کنم که بیشتر از یک هفته میشه که دندونهای بالایی اینجانب جوانه کرده و داره میاد بالا.  نه ببخشید داره میاد پائین . یعنی الان با چهار تا دندون میتونم هر چیزی رو گاز بزنم  و بخورم. ملاحظه بفرمائید:   و این هم از کاربردهاش :   روز عید فطر با مامان فخری اینا و مامان عفت اینا رفتیم بیرون شهر که البته زیاد عکس نگرفتیم.    من کلی اونجا شیطونی کردم و بهم خوش گذشت. مخصوصا وقتی سوار عمو احسان شده بودم:   یک شب هم که هوا خیلی خنک بود رفتیم پارک و خاله برام یک بادکنک دوست داشتنی...
8 مرداد 1394
1052 17 12 ادامه مطلب

نفهمیدیم دردره یا دردردردردر....!؟

بابایی میگه کیان بریم دردر . من هم دستهامو باز میکنم  میگم دردردردردردر.... . بابایی میگه کیان دردردردردردر... نه  فقط بگو دردر. من هم سر تکون میدم میگم دردردردردردردردردردردردردر...   دو هفته پیش با مامانو بابا رفتیم دردردردردر جاده فارسیان . اونجا پر از باغهای میوه و سبزیجاته. هر جمعه فروشنده ها محصولات باغهارو میارن کنار جاده برای فروش و مردم هم میان تا از اونجا میوه و سبزیجات تازه بخرند. خیلی جای باحالیه.ما هم کلی از اونجا میوه و سبزیجات خریدیم:   بعدشم خواستیم بریم خونه که دیدیم هنوز وقت هست. این شد که تصمیم گرفتیم بریم باغ دوست بابایی یعنی آقای خلیلی. باغ آقای خلیلی  خیلی جای با...
29 تير 1394
1323 17 13 ادامه مطلب

اولین کلمه آب

م اه رمضان چند هفته ای هست که شروع شده و با بر هم خوردن نظم کارها وقت سر زدن به نی نی وبلاگ پیدا  نمی شد. بعد از سلام عرض کنم خدمتتون که تازگیها تو گفتن یک کلمه خیلی مهارت پیدا کردم اونهم کلمه مقدس (آب) می باشد. آب همچنین مظهر حیات هم هست. هر وقت هر کجا چشمم به شیر آب می افته اینقدر میگه آبَ آبَ تا منو ببرن پیش شیر آب و کلی آب بازی کنم وهمه جارو خیس کنم . خوب بریم سروقت عکسها.  اول بریم سراغ شکم که از همه چیز واجب تره. هروقت نون سنگگ می خورم مامان و بابا دائم نگران هستند که مبادا نون سنگک توی گلوم گیر بکنه . من هم که متوجه حساس بودن اونها شدم دائم موقع خوردن، شکلک در میارم که مثلا نون تو گلوم گیر کرده و اونها رو میترسون...
15 تير 1394
3237 11 19 ادامه مطلب

هفته خیلی خیلی بد با ویروس رزلا

این هفته که گذشت هفته خیلی بدی بود  اه اه اه اهههههههههههههه خیلی خیلی بد بود. من همش مریض بودم و مامان و بابا هم بی خواب و درب داغون. اولش من یکم تب کرده بودم و بی حوصله بودم. مامان و بابا فکر کردن که دندون های بالای من هم داره در میاد و به همین خاطره که حالم خوب نیست، تا جایی  که حتی به آقای یوسفی هم که دندون پزشکه زنگ زده بودن و راهنمایی می گرفتند. تازه برام از اون پمادهای بی حسی هم گرفته بودند و به لثه هام میزدند. غافل از اینکه مشکل از جای دیگه هستش  خوب دیگه بابا مامان بچه اولشونه هنوز ناشی هستند.گرچه الان اینقدر خسته شدن که حال ندارند به دومی فکر کنند . خلاصه ما فرداشبش هم خوب نشدیم و مجبور شدیم بریم پش دکتر مهیار...
26 خرداد 1394
6737 11 20 ادامه مطلب

تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟

موضوع انشاء تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟ عرض کنم که با توجه به اینکه بنده کوچولو هستم و مسافرت رفتن با کوچولوها کمی مشکل می باشد. لذا ما  یعنی من و پدر و مادر گرام، تعطیلات هیچ جایی نرفتیم و همین دور اطراف بودیم. مثلا یک روز رفتیم گل خونه دایی مرتضی که پر از گلهای رز خوشگل بود :   دای جون هم یک دسته گل روز به من هدیه داد که بردم گذاشتم خونمون:   یک روز هم رفتیم بیرون شهر جاده رزد جرد و یک دورکی زدیم:   یقیه وقتها هم خونه تو بغل مامانی خوشحالی می کردم:   یک بعد از ظهر هم رفتیم خرید و از اونجایی که سری قبل من تو چرخ فروشگاه خوابم برد ا...
18 خرداد 1394