آقا کیانآقا کیان، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه سن داره
نیکا خانومینیکا خانومی، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات شیرین کیان ونیکا

مامانی رفت سر کار

خوب با توجه به اینکه نه ماه از تولد من گذشته، متاسفانه متاسفانه و بازهم متاسفانه مامانی راهی اداره شد درست شبیه اون خرسه که صبح روز شنبه داشت کر و کر کنان میرفت سر کار واحتمالا فیلمشوتو وایبر دیدید بنده هم از همین جا قویاً اعلام میکنم که: اداره خر است آخه چطوری دلتون میاد ما نی نی هارو تنها بگذارید برید سر کار  . نه واقعا خجالت نمیکشید  من هم تصمیم گرفتم که صبح ها تا میتونم بخوابم تا شبها بتونم بیدار بمونم نزارم مامانی بخوابه، شاید تو اداره از خستگی خوابش ببره از اداره بندازنش بیرون. اونوقت بیاد خونه پیش من  تو این شش روز در هفته که مامانی نیست چهار روزشو مامان عفت میاد پیشم و دو روز ه...
9 خرداد 1394
1809 13 14 ادامه مطلب

رویش اولین مرواریدهای کیان

سلام به همه همون طوری که قولشو داده بودم امروز میخوام راجع به دندون در آوردنم براتون بنویسم اما قبلش یکم از کارهایی که بلدم انجام بدم براتون بگم: بلدم دسی بدم . بای بای بلدم . نیناش ناش بلدم . وقتی هم میگن لوثی بشو چشمامو کوچیک میکنم شکلک در میارم. این شکلی:   یا اینطوری:   واما.... در هفته های گذشته به دلیل بی تابیهای بنده مامانو بابا متوجه شدند که من دارم دندون در میارم . کلی طول کشید تا خدای مهربون دوتا مروارید سفید و خوشگل توی دهان من قرار دارد: الیته پدر بابایی در آمد تا تونست این عکس نصفه نیمه رو از دندونهای من بگیره   این شد که مامانو بابا تصمیم گرفتند که بر...
28 ارديبهشت 1394
2103 15 17 ادامه مطلب

اولین مسافرت

(قبل از هر چیز از همه دوستانی که سرمیزنند و نظر میدند ولی من نه بهشون سر میزنم و نه نظراتشونو می خونم به شدت تمام عذر خواهی میکنم  . بخدا اصلا وقت نمی کنم سر بزنم.سعی میکنم جبران کنم ) حاج کیان مشهدی کیان می شود خوب من قبلا وقتی تو شکم مامانم بودم لقب حاجی رو دریافت کرده بودم. الان هم که رفتم مشهد ، مشهدی هم شدم . یعنی یک جورایی الان حاج مشهدی کیان شدم. تصمیم دارم طی (برنامه های توسعه القابی) خودم چند تا سفر به کربلا ،لندن و ... برم تا بتونم القاب دیگه ای بخودم اضافه کنم مثلا بشم (سر حاج مشهدی کربلایی کیان) عرض کنم خدمتتون که ما به همراه مامان فخری اینا هفتم اردیبهشت با قطار راهی مشهد شدیم. توی قطار خیلی به من خوش گذشت...
16 ارديبهشت 1394
1638 14 19 ادامه مطلب

فروردین 94

سلام این قدر تو بروز رسانی تنبلی کردم که اصلا نمیرسم همه عکسها رو با هم بگذارم باید بخش بخش بکنمشون خوب تو فروردین ماه یک اتفاق مهم داشتیم و اون هم این بود که مامان عفت و بابا رضا همینطوری یهویی  رفتن به کربلا       البته اون تنها نرفتند.حشمت خاله،حمید آقا،حامد،عباس دایی،فریبا خانم، مامان بزرگ (جد بزرگوار) خلاصه همه با هم بودند و خیلی هم بهشون خوش گذشته بود   تو این مدت عمو احسان هم پیش ما بود و به ما هم خیلی خوش گذشت:   اینجا هم من دارم سر به سر عمو میگذارم نمیزارم شام بخوره   دیگه این که تو این ماه رفتیم دکتر برای چکاپ و اونجا د...
5 ارديبهشت 1394
2552 16 15 ادامه مطلب

ادامه نوروز 94

خوب در ادامه تعطیلات عید امسال فرصتی پیش اومد تا ما یک سری رفتیم به سرای سعدالسلطنه قزوین. جاتون خالی جای خیلی باحالی بود اگه دوست داشتید میتونید تو اینترنت یک سرچی بزنید تا بیشتر باهش آشنا بشید.اونجا علاوه بر مغازهای صنایع دستی که وجود داره به مناسبت عید تو کاروانساهای اطراف یک سری نمایشگاه هم زده بودند که خیلی جالب بود. چنتا دونه عکس هم گرفتیم:   این کلاه نمدی رو هم خاله مریم از اونجا برام خریده:   دیگه اینکه تو تعطیلات وقتی میرفتیم مهمونی من برای صاحب خونه قیافه میگرفتم. اما وقتی بر میگشتیم خونه من خوشحالی می کردم . این هم عکسهاش:   دست آخ...
26 فروردين 1394
1916 19 17 ادامه مطلب

تعطیلات نوروز 94

سلام می بخشید که بنده یک مدتی غایب بودم   خوب آخه تعطیلات بود منم حسابی سرگرم بودم. خوب تو این مدت اینقدر جا های مختلف رفتم که آمارش از دستم در رفته. ولی خوب سعی می کنم یکمی اطلاع از خود در بکنم.  اول اینکه تو این مدتی که نبودم هفت ماهگی رو رد کردم .لذا چند تا عکس از هفت ماهگیم براتون میزارم:     بعد از اینکه هفت ماه شدم تو مرکز بهداشت به مامانی گفتند که حالا دیگه میتونند به دستام نون بدند که باهش بازی کنم تا کم کم با مزه نون آشنا بشم. مامانی هم همین کار رو کرد ولی یادش رفت که بهم بگه نباید نون رو بخورم. این شد که هر چی به من نون میدادند منم قلمبه میزاشتم تو دهنم و به هر زحمتی بود س...
17 فروردين 1394
2364 12 21 ادامه مطلب

شیرینی عید هم پخته شد

سلام دوستای گلم در روزهای گذشته منو مامانی راهی خونه مامان فخری شدیم تا ترتیب پخت شیرینی های عید رو بدیم. آخه ما قزوینی ها رسم داریم که شب عید شیرینی سنتی میپزیم.البته امسال یک کمی هم نو آوری کردیم و یک کمی تغییرات تو شیرینی ها دادیم. اول از همه از این شیرینی ها رو که نمیدونم اسمش چی چیه پختیم:   بعدشم دو مدل نخودی پختیم:   و سپس دو مدل اتابکی:   بعدشم شیرینی نونچای و شیرینی چرخی پختیم که فعلا عکسی ازش ندارم تا براتون بزارم.   به جز پخت شیرینی در هفته گذشته  مامان و بابا تو پاساژها می چرخیدند تا بتوند خریدهای شب عید رو انجام بدند. آخه این روزها جن...
24 اسفند 1393
1968 16 28 ادامه مطلب

خرید لباس عید

سلام به همه با توجه به اینکه شب عید فرا رسیده و همه به فکر عید هستند، این شد که مامانی رفت لباسهای عیدمو آورد و تنم کرد.   ولی راستشو بخواید اصلا مناسب نبود و هنوز اندازم نشده بود  .این شدکه تصمیم گرفتیم بریم یک دست لباس جدید برای عید بخریم. خلاصه بعد از کلی چرخیدن تو مغازه ها و پاساژها بالاخره این لباسو برام خریدن.  البته باید تا رسیدن عید به کسی نشونش ندم تا سوپرایز باشه ولی خوب چه کنم دیگه به شما دوستام نشونش میدم: باز یک کوچولو برام بزرگه ولی خوب تا عید اندازه میشه   دیگه اینکه تو این هفته برای اولین بار بدون مامان بزرگ رفتم حموم   متاسفانه چون دوربین رو تو حموم ...
11 اسفند 1393
4501 19 30 ادامه مطلب

شش ماهگی

هی گفتن شش ماه بشه، شش ماه بشه من فکر کردم چی می خواد بشه . همین روز اولی منو برداشتن بردن مرکز بهداشت دوتا آمپول گنده به جفت پاهام زدند نامردا . اینقدر درد گرفت که نگو تازه شبشم که تب کردم مامانو بابا مجبور شدن که نصف شبی پاشویم بکنند ببینید جای آمپولش چقدر گندست :   منم لج کردم هرچی بهم میدادند فوت میکردم آخه فوت کردنم بلدم. اینطوری:   البته اینم بگم بعد از شش ماهگی یک چیزهایی هم تغییر کرد مثلا شیر خشک کمکیم از سوپرامیل یک به سوپرامیل دو ارتقا پیدا کرد یا شربت کلسیم هم مارکش عوض شد   همچنین با توجه به اینکه استفاده از میکسر برای درست کردن سوپ نوزاد ممنوع می باشد(نمدونم چرا؟...
3 اسفند 1393
3961 15 19 ادامه مطلب

بخور بخواب مهمونی

دوستان می بخشید یک مدتی حال نداشتم وبلاگو آپدیت کنم خوب اول از مهمونی شروع میکنیم: اون شب آخری که رفتیم خونه مامان عفت مهمونی و خدا بیامرز بابا بزرگ هم بود. مامانی با کمک بابایی اون شب این ژله رو درست کردند. البته جنس یک از ژله ها خوب نبود رنگش مثل همیشه شفاف در نیامد   خوب حالا چند تا عکس از مهمونا: این توپولو اسمش عرشیاس پسر دایی بابا، نوه ته تغاری . ببینید چقدر قشنگ این وروجکو بغل کرده:   این  پسر خوش خنده هم علی رضا یکی دیگه از پسر دائی ها:   دائی عباس رو هم که تاحالا ندیده بودید دائی بابایی:     خوب حالا بریم سر خوردن: اصو...
23 بهمن 1393
1627 10 16 ادامه مطلب