آقا کیانآقا کیان، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
نیکا خانومینیکا خانومی، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات شیرین کیان ونیکا

تولد آقای پدر

سلام البته تولد آقای پدر ده مهر می باشد، ولی به دلیل تنبلی تازه امروز ثبت خاطره می گردد عرض کنم خدمتتون که این کیک تولد آقای پدر بود.   این هم کادوی تولدش بود که مامانی براش خریده بود: (من هم کت شلوار دامادی می خوام )   از آنجایی که امتیاز این وبلاگ مربوط به اینجانب می باشد.  بنابراین بنده ترجیح میدهم که از خودم تعریف کنم تا از تولد آقای پدر اول عکس یک دونه شکوفه آلبالو براتون بزارم حالشو ببرید. اشتباه نکنید ها این عکس واسه بهار نیست بلکه همین الان یهویی تو شرکت باباس. یعنی درختاشون پائیز رو با بهار قاطی کردند. حالا شما فکرش رو بکنید که آدمای اون شرکت چقدر قاطی دارن &...
25 مهر 1394
2485 28 18 ادامه مطلب

تولد خانوم مادر

سلام  خوشم میاد همینطوری پشت سر هم تولدها ردیف شده اول خودم، بعدش خاله، بعدش مامان،تازه بعدش تولد آقای پدره و سپس مامان فخری. ولی قبل از تولد یکم به توصیف خودم بپردازم. عرض کنم خدمتتون که بنده خیلی بزرگ شدم تا حدی که میتونم با بابایی حموم برم وکلی شیطنت کنم. وقتی بابایی موهامو کوتاه میکنه سرمو صاف نگه میدارم چتریام خراب نشه . به همه هم دستور میدم و هر کس که از دستوراتم تخطی کنه با چوب جارو طرفه . منظورم این چوب جارو می باشد   به غذاهای ممنوعه هم علاقه وافری دارم، مثلاپیتزا :   تازه باچنگال هم بلدم غذا بخورم :   بلال را نیز دوست دارم:   به ...
12 مهر 1394
1476 20 18 ادامه مطلب

جست و جو در منزل

سلام دوستای گلم . یادم رفت سری قبل براتون بنویسم که روزی که من شروع کردم به حرکت کردن نهم شهریور ماه بود. به همین مناسبت شهردار شهر قزوین این روز را روز قزوین نامگذاری کرد . باور ندارید. خوب اینهم المان شهریش:   خوب حالا که راه افتادم، برم تو خونه یک چرخی بزنم ببینم چی به چیه.   اووووووو این کمد چرا درش گرده   لباسهای سر کار بابایی هم توی این کمد می باشد   چیه نگاه می کنید خوب می خوام جوراب بابایی رو پاه کنم برم دردر   وای خدا تو این کشو پر اسمارتیسه( )   البته مامان اینا برای اینکه بنده به این کشو دسترسی نداشته باشم، برداشتند...
1 مهر 1394
2138 22 18 ادامه مطلب

بعد از یک سالگی

سلام به همه . یک مدتی گرفتار بودم به علاوه تلفن همراه مامانی که در اصل اسمش دوربین همراه ،  هنگ کرده بود. این شد که یک مدتیه بروز نیستم. عرض کنم خدمتتون که تو این مدت تعداد دندونهام به هفت عدد رسیده. وهمچنین گاز گرفتن رو هم بلد شدم . تاکنون موفق شدم که دو بار دست مامان فخری رو گاز بگیرم . یک بار هم خواستم دست بابایی رو گاز بگیرم که جاخالی داد نشد (یکی طلبش). در عکس زیر میتونید دندونهامو هم ببینید:   دیگه عرض کنم خدمتتون که وقتی یک سالگیم تموم شد یک روز مامان و بابا منو برداشتند بردن مرکز بهداشت برای زدن واکسن و چکاپ متداول:   اونجا برام کلی پرونده سازی کرده بودن و من هم با دقت پروندهام ...
22 شهريور 1394
1506 22 15 ادامه مطلب

تولد یک سالگی(2)

سلام من آمدم و اما در ادامه کار یکم بازی شادی کردیم و بعدش هم کیک رو بریدیم:   این هم سهم من :   خوب حالا بریم سر کادوها. این سه چرخه خوشگل رو مامان فخری برام گرفته. دستش درد نکنه:   این میز تحریر و صندلیش  هم هدیه عمو احسانه:   این تاب باحال هم هدیه خاله مریم:   این هم هدایای نقدی بابا و مامان و باباعباس که همشون روانه حساب بانکیم شد   و دست آخر هدیه مامان عفت و بابارضا: دست همشون درد نکنه مرسی دست آخر هم بعد از اینکه بنده یک مقداری تو اتاق شیطونی کردم همگی راهی رستوران دربند شدیم...
4 شهريور 1394
3121 22 15 ادامه مطلب

تولد یک سالگی(1)

سلامممممممممممممممممممممم به همه تولد خودم مبارک    با توجه به اینکه بنده در روز تولدم باید میرفتم و یک واکسن میزدم بابا و مامان تصمیم گرفتند که تولد منو چند روز زودتر  یعنی روز جمعه گذشته برگزار کنند. به همین خاطر بابا و مامان خیلی زود مشغول به کار شدند تا مقدمات کار رو فراهم کنند. اولش بابایی رفت شرکت و با المنت بخاری برقی یک اره برای بریدن یونولیت اختراع کرد. اونوقت اسم منو با ینولیت ساخت. به این صورت: (آدم تو ساعت کاری از این کارها میکنه ) بعدش اسم منو داد تا عمو احسان رنگ کنه و نتیجه کارشون شد این: ببینید چه خوشگل شد   سپس بابایی رفت و یکم بادکنک آرایی یاد ...
29 مرداد 1394
6168 14 27 ادامه مطلب

غذای خود را چگونه میل کنیم

قبل از اینکه وارد بحث غذا بشیم دو تا عکس از تو شهر بازی براتون بزارم: اولش سوار این ماشین خوشگل شدم که خیلی باحال بود . بعدش رفتم سوار یک ماشین دیگه شدم که اون هم با حال بود. ولی بعدش بابایی رفت و به اون آقاه پول داد و اون آقا هم آمد و یک کاری کرد که ماشینه هی تکون تکون میخورد . خوب اگه می خواد پیاده بشم مثل آدم بگید پیاده شو چرا هی ماشینو تکون تکون میدید  نخندید خوب هی ماشینه تکون تکون میخورد من هم دوست نداشتم .   بعدشم که عباس دائی همه فامیل رو مهمون کرده بود جاتون خالی به همه خیلی خوش گذشت ولی خوب به من که چیز زیادی نرسید. فقط چند تا پاتک کوچولو به میز غذا زدم. یک مقداری هم آب کباب نوش جان کردم ...
18 مرداد 1394
2182 17 20 ادامه مطلب