آقا کیانآقا کیان، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
نیکا خانومینیکا خانومی، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات شیرین کیان ونیکا

دندونهای بالا و گفتن کلمه بابا

سلام  سرم شلوغه، وقت نمی کنم به سایت سر بزن .  عرض کنم که بیشتر از یک هفته میشه که دندونهای بالایی اینجانب جوانه کرده و داره میاد بالا.  نه ببخشید داره میاد پائین . یعنی الان با چهار تا دندون میتونم هر چیزی رو گاز بزنم  و بخورم. ملاحظه بفرمائید:   و این هم از کاربردهاش :   روز عید فطر با مامان فخری اینا و مامان عفت اینا رفتیم بیرون شهر که البته زیاد عکس نگرفتیم.    من کلی اونجا شیطونی کردم و بهم خوش گذشت. مخصوصا وقتی سوار عمو احسان شده بودم:   یک شب هم که هوا خیلی خنک بود رفتیم پارک و خاله برام یک بادکنک دوست داشتنی...
8 مرداد 1394
1054 17 12 ادامه مطلب

نفهمیدیم دردره یا دردردردردر....!؟

بابایی میگه کیان بریم دردر . من هم دستهامو باز میکنم  میگم دردردردردردر.... . بابایی میگه کیان دردردردردردر... نه  فقط بگو دردر. من هم سر تکون میدم میگم دردردردردردردردردردردردردر...   دو هفته پیش با مامانو بابا رفتیم دردردردردر جاده فارسیان . اونجا پر از باغهای میوه و سبزیجاته. هر جمعه فروشنده ها محصولات باغهارو میارن کنار جاده برای فروش و مردم هم میان تا از اونجا میوه و سبزیجات تازه بخرند. خیلی جای باحالیه.ما هم کلی از اونجا میوه و سبزیجات خریدیم:   بعدشم خواستیم بریم خونه که دیدیم هنوز وقت هست. این شد که تصمیم گرفتیم بریم باغ دوست بابایی یعنی آقای خلیلی. باغ آقای خلیلی  خیلی جای با...
29 تير 1394
1323 17 13 ادامه مطلب

اولین کلمه آب

م اه رمضان چند هفته ای هست که شروع شده و با بر هم خوردن نظم کارها وقت سر زدن به نی نی وبلاگ پیدا  نمی شد. بعد از سلام عرض کنم خدمتتون که تازگیها تو گفتن یک کلمه خیلی مهارت پیدا کردم اونهم کلمه مقدس (آب) می باشد. آب همچنین مظهر حیات هم هست. هر وقت هر کجا چشمم به شیر آب می افته اینقدر میگه آبَ آبَ تا منو ببرن پیش شیر آب و کلی آب بازی کنم وهمه جارو خیس کنم . خوب بریم سروقت عکسها.  اول بریم سراغ شکم که از همه چیز واجب تره. هروقت نون سنگگ می خورم مامان و بابا دائم نگران هستند که مبادا نون سنگک توی گلوم گیر بکنه . من هم که متوجه حساس بودن اونها شدم دائم موقع خوردن، شکلک در میارم که مثلا نون تو گلوم گیر کرده و اونها رو میترسون...
15 تير 1394
3238 11 19 ادامه مطلب

هفته خیلی خیلی بد با ویروس رزلا

این هفته که گذشت هفته خیلی بدی بود  اه اه اه اهههههههههههههه خیلی خیلی بد بود. من همش مریض بودم و مامان و بابا هم بی خواب و درب داغون. اولش من یکم تب کرده بودم و بی حوصله بودم. مامان و بابا فکر کردن که دندون های بالای من هم داره در میاد و به همین خاطره که حالم خوب نیست، تا جایی  که حتی به آقای یوسفی هم که دندون پزشکه زنگ زده بودن و راهنمایی می گرفتند. تازه برام از اون پمادهای بی حسی هم گرفته بودند و به لثه هام میزدند. غافل از اینکه مشکل از جای دیگه هستش  خوب دیگه بابا مامان بچه اولشونه هنوز ناشی هستند.گرچه الان اینقدر خسته شدن که حال ندارند به دومی فکر کنند . خلاصه ما فرداشبش هم خوب نشدیم و مجبور شدیم بریم پش دکتر مهیار...
26 خرداد 1394
6738 11 20 ادامه مطلب

تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟

موضوع انشاء تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟ عرض کنم که با توجه به اینکه بنده کوچولو هستم و مسافرت رفتن با کوچولوها کمی مشکل می باشد. لذا ما  یعنی من و پدر و مادر گرام، تعطیلات هیچ جایی نرفتیم و همین دور اطراف بودیم. مثلا یک روز رفتیم گل خونه دایی مرتضی که پر از گلهای رز خوشگل بود :   دای جون هم یک دسته گل روز به من هدیه داد که بردم گذاشتم خونمون:   یک روز هم رفتیم بیرون شهر جاده رزد جرد و یک دورکی زدیم:   یقیه وقتها هم خونه تو بغل مامانی خوشحالی می کردم:   یک بعد از ظهر هم رفتیم خرید و از اونجایی که سری قبل من تو چرخ فروشگاه خوابم برد ا...
18 خرداد 1394

مامانی رفت سر کار

خوب با توجه به اینکه نه ماه از تولد من گذشته، متاسفانه متاسفانه و بازهم متاسفانه مامانی راهی اداره شد درست شبیه اون خرسه که صبح روز شنبه داشت کر و کر کنان میرفت سر کار واحتمالا فیلمشوتو وایبر دیدید بنده هم از همین جا قویاً اعلام میکنم که: اداره خر است آخه چطوری دلتون میاد ما نی نی هارو تنها بگذارید برید سر کار  . نه واقعا خجالت نمیکشید  من هم تصمیم گرفتم که صبح ها تا میتونم بخوابم تا شبها بتونم بیدار بمونم نزارم مامانی بخوابه، شاید تو اداره از خستگی خوابش ببره از اداره بندازنش بیرون. اونوقت بیاد خونه پیش من  تو این شش روز در هفته که مامانی نیست چهار روزشو مامان عفت میاد پیشم و دو روز ه...
9 خرداد 1394
1811 13 14 ادامه مطلب

رویش اولین مرواریدهای کیان

سلام به همه همون طوری که قولشو داده بودم امروز میخوام راجع به دندون در آوردنم براتون بنویسم اما قبلش یکم از کارهایی که بلدم انجام بدم براتون بگم: بلدم دسی بدم . بای بای بلدم . نیناش ناش بلدم . وقتی هم میگن لوثی بشو چشمامو کوچیک میکنم شکلک در میارم. این شکلی:   یا اینطوری:   واما.... در هفته های گذشته به دلیل بی تابیهای بنده مامانو بابا متوجه شدند که من دارم دندون در میارم . کلی طول کشید تا خدای مهربون دوتا مروارید سفید و خوشگل توی دهان من قرار دارد: الیته پدر بابایی در آمد تا تونست این عکس نصفه نیمه رو از دندونهای من بگیره   این شد که مامانو بابا تصمیم گرفتند که بر...
28 ارديبهشت 1394
2104 15 17 ادامه مطلب