خاطرات شیرین کیان
خاطرات شیرین کیان
سلام من کیان هستم
تاريخ : پنجشنبه 17 فروردين 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : مرتبه

من فقط عاشق اینم،عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 1 تير 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 5 مرتبه

سلام دوستان. اول یکم از خودم بگم بعد برم سراغ عکسهام:

این روزها فوق العاده شیرین زبون و حاضر جواب شدم طوری که بعضی وقتها همه حاج واج می مونند که من چی میگم.تعجب

مثلا یک روز مامانی داشت به بابایی میگفت شماره کارت کیان چنده من یک مقدار از عیدیهاش که تو خونه مونده بردارم بعد، عابر بانک که دیدم براش کارت به کارت کنم.

سریع آمدم وسط و شروع کردم به داد و بیداعصبانی: آی پولهای منو برای چی می خواید بردارید. من که اصلا پول ندارم نگاه (دستهامو نشون میدادم) الان می خواب بستنی بخرم پول که ندارم نگاه نه. می خوام جایزه بخرم پول ندارم نگاهشاکینه جیبمو نگاه، کو پول نیست. پولهای منو برندارید. کارت منو بدید عصبانیعصبانی

بابایی میگفت تو که کارت نداری. منم می گفتم: نه الان مامان متین گوست (گفت)کارت کیان. کارت منو بدید. خودش گوست خودش گوست (خودش گفت)

خندهخندهخندهقه قهه

یا مثلا یک روز می خواستند منو ببرند آرایشگاه موهامو کوتاه کنند. من هم هزار تا بهونه درست میکردم. مثلا الان که هوا گرمه ، شب بریم پیش داود آقا. یا الان داود آقا نیست فردا بریم پیشش. 

مامان می گفت کیان جان انتخاب کن بریم پیش مهدی باربر یا بریم پیش داود آقا موهاتو کوتاه کنه. من هم در حالی که بستنی می خوردم میگفتم : حالا اجازه بده بستنیمو بخورم بعدا تصمیم میگیرمخندهخنده

وقتی مامانی می خواد مایع بریزه تو ماشین لباس شویی زودی میرم ظرف رو با زور ازش میگیرم میگم: مامان اینا مواد شیمینانیه (شیمیای) خنده بهش دست نزن برای شما ضرر داده. مریض میشیهانه. این کار کیانه . شما برو عبق (عقب) وایستا

 

از این جملات گلمبه زیادمیگم.  بخوام بگم خیلی هستش. فعلا بریم سراغ عکسها:

یادتونو قبلا ها عکس اتاقمو میگذاشتم می گفتم ببینید من چه پسر منظمی هستم. چشمم زدید الان وضعیتم شده این:

 

یعنی مثل کارتن بن تن همچی رو ویران میکنم راضی این کلبه ام رو که اینقدر زدم داغونش کردم که آخرش مامانی یک روز به بابایی گفتن اینو جمعش کن ببر، اصلا نخواستیم خیلی از اسباب بازیهامو هم که از ترس تخریب شدن قایمش کردن قهر

 

ولی در عوض خوب بلدم اف بچه مثبتهارو بازی کنم مثلا میگم بابا بیا من این جاروبقی رو میگیرم دستم تو از من عکس بگیر مثلا من دارم اتاق رو جارو میزنم تمیز میکنمخندهشیطان

 

یا مثلا میگم بابا من باغچه رو آب میدم تو از من عکس بگیر دارم کار خوب میکنمخنده

 

این روزها فقط در حال دویدن هستم از دفعه قبل که رفته بودیم پیش دکتر حبیبی 400 گرم وزنم کمتر شده بود. این همه ازعکس ترازوی توی پارک که داره گواهی میده من راست میگمشاکی

 

دکتر حبیبی هم این دفعه یک سری داروهای جدید داد تا من دوباره توپلو بشم: شربت سان استول که بابام هم بچه بوده می خورده، شربت فروگلوبین رو هم که اکثرا میشناسید. به جای پدیاشور هم گفت ریسورس جونیور بخورمخوشمزه گفت شبی یک چهارم قرص کلونیدین هم بخورم که هم رشدم سریع تر بشه و دیگه اینکه شبها به موقع بخوابم.

 

این روزها ماه رمضون شده و بساط افطاری دادن و افطاری رفتن هم که براست. به به

 

این هم دویماج که مخصوص قزوینه، ساخت خانم مادر:

 

هوا هم که برای بیرون رفتن عالیه با  بابایی میزنیم بیرون که مامانی هم که روزه میگیره بتونه در نبود من یکم استراحت کنه به کارهاش برسه:

 

خوب دیگه ما رفتیم بخوابیم. شب همگی بخیر:

خوابخواببوسبوسخوابخواب




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 27 مرتبه

سلام

همینطوری که دارم روز به روز بزرگتر میشم، به همون نسبت هم شیطون تر و بازی گوش تر میشم. فوق العاده بد غذا می خورم و بیشتر اوقات در حال دویدن هستم. بابایی میگه اگه یک جی پی اس روم نصب کنه بالای ده کیلومتر در روز میدوم. راضی 

یک مدتی زیاد پلک میزدم که وقتی رفتیم پیش آقای دکتر طارمی، ایشون گفتند مشکل خاصی نیست. فقط وقتی زیاد به تلویزیون خیره میشم پلک نمیزنم که باعث خشک شدن چشمم میشه. 

این رو هم بگم که رابطه خیلی خوبی با خانمها دارم چشمک من باب مثال، من همیشه با دکتر رفتن مشکل دارم و با کلی زور و گریه دکتر میرم. اما یک روز که یک سرماخوردگی کوچولو داشتم وقتی رفتیم مطب دیدیم که دکتر همیشگی نیست و بجاش یک خانم دکتر دیگه کشیک وایستاده. هیچی دیگه ورق برگشت. اینقدر با  خانم دکتر خوب همکاری کردم که نگومحبت. تازه بعدشم همی میگفتم : چقدر دکتر کیف داداخنده منو دیگه نبرید پش آقای دکتر من خانم دکتر رو دوست دارم. مدام هم میگی خانم دکتر گفته کیان باید شربت بخوره. حالا هرچی مامان و بابا میگن که بابا دیگه خوب شدی شربت نمیخواد . من هی اسرار میکنم که نخیر خانم دکتر گفته باید من شربت بخودمخندهخندهخنده

 این از وصف حالم. حالا بریم سراغ عکس ها.

یک روز بارونی بسیار دل پذیر در باغ پرندگان الوند  قزوین. از اونجایی که بارون می آمد بجز منو بابا هیچ کس دیگه تو باغ نبود. خیلی کیف داد:

 

دیگه اینکه باغچه خونمون خیلی قشنگ شده. نهال گیلاسی هم که امسال به جای کاج خشک شدمون کاشته بودیم گرفته :

 

عمو احسان هم که داره ازدواج میکنه برای خودش یک ماشین خریده تا دیگه مستقل باشه. اینجا من هم دارم زیر چرخ ماشینش تخم مرغ میشکونم که چرخش براش بچرخه. عمو احسان ماشینت مبارکجشن. گرچه من همیشه میگم این ماشین سفید بزرگ منه، چرا عمو احسان سوار میشه. بریم دعواش کنیمخندهخنده

 

و اما مهمترین اتفاقی که توی اردیبهشت ماه اتفاق افتاد انتخاب مجدد آقای دکتر روحانی به مقام  ریاست جمهوری بود که  خیال همه مردم را حداقل برای چهار سال راحت کرد. بعد از این اتفاق همه مردم به خیابونها آمدند و  جشن و شادی گرفتن.ما هم با وجود اینکه خیلی شلوغ بود ولی رفتیم تو خیابون برای تماشا. جشنجشن

 

هوا که گرم میشه فصل بیرون رفتن و بخور بخور شروع میشهخوشمزه

 

بفرماید نون خامه ای، اون هم با دست پخت مامان متین جونممحبت

 

این دوتا عکس آخر هم تقدیم به بابایی که از سر کار آمده من هم کیف و عینکش رو برداشتم دارم اداشو در میارمخنده

خندهخندهخندهخندهبوسبوسبوسخندهخندهخندهخنده




موضوع :
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 27 مرتبه

وقتی که ما تو خوابیم         آقا پلیسم تو خوابه 

ما تو خواب ناز هستیم          اون در حال شکار نیست 

آقا پلیسه تنبله          با دزدا بد میجنگه

 

این وضعیت شعر خوندن منهخندونک یعنی هر شعری که به من یاد میدن. دوست دارم برعکس بخونمش، ملت حرص بخورن خندهشیطانخنده من کیف کنم. 

وقتی میگن کیان لباس بپوش بریم بیرون.

میگم: نه شما برید من می خوام خونه بمونمقهر

وقتی میگن کیان بریم خونه.

میگم: نه شما برید خونه من خونه نمیام.قهر

بابایی: کیان این کار رو نکننه

من: نه این کار منهعصبانی

بابایی: کیان این کار رو انجام بدهشاکی

من: نه  خودت بکنقهر

کلا با همه چی مخالفم  و از این مخالفت لذت میبرم . به همه دستور میدم و بعضی وقتها هم زور میگم. توی ماشین که میشینم دوست دارم جلو بشینم بعدش مدام با بابایی دعوا میکنم.

مثلا: بابا فرمون رو ول نکن . بابا دنده رو ول کن بزار کارشو بکنهتعجب.  بابا گاز بده . بابا برای این ماشینه بوق بزن از جلوی ما بره کنار. بابا بزن دنده عبق (دنده عقب) .  بابا میشه لفطا (لطفا) آهسته بری.خنده بابا ..........

خلاصه که با همچی کار دارم. این روزها که مامان فخری پاشو عمل کرده روزها که مامان و بابا میرن سر کار، منم میم پایین پیش مامان عفت و بابا رضا میمونم. اونجا هرچی که من میگم گوش میکنند و هرکاری هم که دلم بخواد انجام میدم. کسی هم نمیتونه بهم چیزی بگهراضی. طفلک بابا رضا برای خوشحال کردن من دست به هرکاری میزنهمحبت البته من هم خیلی دوستش دارمبوس

 

هر سال بعد از عید توی پارک مشاهیر قزوین نمایشگاه گلهای لاله برگزار میشه که خیلی قشنگهمحبت امسال پارک ملاخلیل هم بهش اضافه شد که خیلی خوب و جالب بود. چند تا عکس براتون بزارم ببینید:

پارک مشاهیر قزوین

پارک مشاهیر قزوین

(اینکه دارم دندونامو نشون میدم یک مدل فیگور مخصوص خودمهچشمک)

 

این روزها هوا هم که برای گردش و تفریح کردن عالی شده . جون میده آدم همش بره بیرونمحبت

 

این عکس فکر کنم برای پوستر کادیداتوریم تو انتخابات ریاست جمهوری خوب باشهخندهچشمک

 

ایشون  آرامش جون هستند دختر دختر عموی بابایی که من خیلی باهش دوست شدممحبت

آرامش

این هم آبنمای قشنگ خونه جدیدشون:

 

این هم چند تا عکس خوشگل از خودم:

بوسبوسبای بایبای بایبوسبوس




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 34 مرتبه

جدیدا زبان انگلیسیمم خوب شدهتعجب تعجب نکنید جدی میگم. مامان و بابا هر وقت می خوان که من متوجه حرف زدنشون نشم با هم انگلیسی حرف میزنند، غافل از اینکه من کم کم دارم سر از حرفهاشون در میارم.راضیراضی

یک روز خونه مامان عفت اینا مهمون بودیم سر شام  من بد جوری برای ته دیگ خوردن تیز کرده بودم. خوشمزه شروع به ته دیگ خوردن هم که بکنم هیچی دیگه، غذا خوردن تعطیل.

سر شام بابایی به مامانی گفت.:مادر پلیز هیدن ایت. کیان دونت سی

مامانی گفت: بله، حواسم نبود چی گفتی؟

من هم فوری گفتم: مامان، بابایی میگه ته دیگ رو قایم کن کیان نبینه

تجسم کنید:

قیافه بابایی:متفکرمتفکر

قیافه مامانی:متفکرمتفکر

قیافه همه مهمونها:تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

قیافه خودم:خندونکخندونک

نتیجه اخلاقی:

مامان باباهای عزیز توجه داشته باشید دوره زمونه دیگه عوض شده. ما بچه ها خیلی زود تر از اون چیزی که شما فکر میکنید همه چیز رو یاد میگیریم. این مورد که خیلی مهم نبود ولی در مواقع دیگه باید خیلی مواظب حرفزدنتون جلوی ما بچه ها باشیدترسونه

و اما از تعطیلات عید بگم. خوب چون ما هم دید و بازدید زیاد داریم وهم تو ایام تعطیلات جادها خیلی شلوغه به خاطر همین هیچ وقت تو تعطیلات عید به مسافرت نمیریم. بیشتر وقتمون به دید و بازدید میگذره و بعضی وقتها هم به جاهای دیدنی قزوین سر میزنم. مثلا یک روز رفتیم سرای سعدالسلطنه . اینقدر هم از تمام شهر ها مسافر آمده بود که جای سوزن انداختن نبود. تمام پارکینگهای اطراف پرشده بود یک ساعت طول کشید تا جای پارک پیدا کردیم.

 

این هم هفت سین سرای سعد السلطنه که البته تو عکس زیادهم معلوم نیستچشمک:

 

یک روز هم رفتیم شاه زاده حسین به در گذشته ها عید رو تبریک گفتیم:

 

بعضی روزها میرفتیم پارک. من اینقدر عاشق ماشین هستم که تو پارک جز ماشین سوار هیچ چیز دیگه نمیشم:

 

سیزده بدر هم رفتیم گلخونه دایی مرتضی که کلی بهمون خوش گذشت. مخصوصا اینکه ساختمون هم داشت و بعد از ظهر که هوا بشدت سرد شد ما هیچگونه مشکلی نداشتیمآرام:

 

یک سگ خیلی خوشگل و باحال به اسم برفی هم اونجا بود که من کلی باهش بازی کردممحبت

 

البته مرغ وخروس هم در اونجا موجود بود که من بهشون غذا دادم:

 

اینجا هم دایی حمید داره برامون جوج میزنهخوشمزه.البته به کمک من.خندونک

 

این هم از سفره غذا:

 

این هم از محصول گل خونه که البته اون گل وسطی از همشون قشنگ ترهبوسبوس

بوسبوسبوسبوس




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 96 نفر
بازديدهاي ديروز : 121 نفر
بازدید هفته قبل : 641 نفر
كل بازديدها : 192523 نفر