خاطرات شیرین کیان

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

من فقط عاشق اینم،عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

مهد کودک رنگارنگ

درود از اول مرداد امسال دارم میرم مهد کودک. اسم مهد کودکمم هم هست مهد کودک رنگارنگ. خیلی خیلی مهد رو دوست دارم و تنها بدیش اینکه پنج شنبه جمعه ها تعطیله و گر نه هفت روز هفته مهد میرفتم حالا بریم عکسهای مهد رو با هم ببینیم: این چند تا عکس مربوط میشه به اولین روز مهد کودک که با بابایی رفتم اونجا. ولی از روز دوم به بعد خاله لیلا تو مهد گفت که نیازی به آمدن بزرگتر ها نیست چون بر خلاف خیلی از بچه ها تو مهد اصلا دلم برای کسی تنگ نمیشه ، تازه ظهر که مامان یا بابا میان دنبالم اعتراض میکنم که چرا اینقدر زود آمدید بازیهای من هنوز تموم نشده   اینم عکسهای تولدم با دوستام تو مهد کودک: ...
24 مهر 1397

از فروردین تا مرداد 97

سلام ،بدون توضیحات زیادی فقط چند تا عکس میزارم ومیرم:   روستای زیبای حلیمه جان   لاهیجان   چمخاله   من و رونیا یکی از دخملهای فامیل   ...
30 مرداد 1397

نوروز 97

اول اینکه عیدتون بعد از سه ماه مبارک دوم اینکه بعد سه ماه چیز زیادی یاد بابایی نموده که از عید برام بنویسه سومم یک عکس خانوادگی اول کار بزاریم تا ببینیم چی میشه:     عرض کنم که امسال اولین سالی بود که بابایی عید رو خونه نبود و سر کار تشریف داشتن:   دیگه اینکه مثل سالهای گذشته همه فامیل جمع شدن و یک باغ تالار گرفتن تا روز دوم عید همه فامیل اونجا جمع بشند و همدیگه رو ببینند. جاتون خالی خیلی خوش گذشت، رسم بسیار خوبیه که به همه توصیه میکنیم چون هم در وقت همه برای دید و باز دید صرفه جویی میشه و هم اینکه ارتباطمون با فامیلهای خیلی دور هم حفظ میشه. چند تا عکس از اونجا بزارم&n...
26 خرداد 1397

اسفند 96

یک بار نوشتیم اینترنت ملی قطع شد همش پرید دیگه عصابمون نمیکشه دوباره بنویسم.  بنا بر این خلاصه اش میکنم عید امسال هم مثل هر سال کلی تو خونه تکونی عید کمک کردم:   ولی تو خرید لباس عید، بر عکس هر سال که خرید کردن برام آسون بود، امسال خیلی سخت شده بود. چون دیگه من خودم بزرگ شدم و خودم هم باید تصمیم بگیرم که چه لباسی بپوشم   آخرشم شد این:   هوا هم که بهتر شده و میشه رفت پارک و کلی دوست جدید پیدا کرد:   اینجا هم رفته بودیم سرای سعد السلطنه برای خرید ظروف هفت سین. همونطوری که تو عکس پیدا هستش الان خلوته ولی وقتی تعطیلات شروع ب...
29 فروردين 1397

بهمن 96

زمستون رو دوست دارم چون وقتی برف میاد با بابایی میریم برف بازی خیلی کیف میده:   اینجا هم که دانشگاه مامانی می باشد:   این هم یک تصویر زیبا از زمستون:   تو بهمن خبر خاصی نداشتیم به جز اینکه بالاخره بعد مدتها فرصتی پیش اومد تا برای عمو احسان و افسانه خانم  یک مراسم پاگشاهگرفتیم. البته از مراسم پاگشا فقط اسمش مونده چون اصلش اینه که مراسم تو خونه باشه ولی این روزها همه بیرون مراسم رو میگیرند. بیشتر عکسهایی که از اونجا گرفتیم تار شد ولی بعضیهاشو براتون میزارم. این از خودم:   اینم آقا پارسا پسر دایی افسانه خانم: ...
18 اسفند 1396

آذر و دی ماه 96

اولها روز به روز آپدیت می شدیم بعد شد هفته به هفته، بعدش ماه به ماه، حالا که شده دو ماه یک بار فکر کنم در مرحله بعدی فصل به فصل آپدیت شم بابام فکر میکنه که من در آینده آدم موفقی بشم چون تمام پتانسیلهای لازم برای موفقیت در این جامعه رو دارم. یعنی اینکه بسیار زبون باز، کلک، جاه طلب و روان شناس هستم  طوری که بابا اعتراف میکنه در برخورد با مامان از من الگو برداری میکنه. در وحشتناک ترین حالت وقتی مامانی رو با کارهای خودم بسیار عصبانی میکنم با خونسردی تمام وایمیستم میگم مامان حالا تو عصبانی نشو من تو رو خیلی دوست دارم. بیا با هم آشنایی(آشتی) کنیم. یک روز بابایی حموم بودم و مدام بهونه میگرفتم که آی من گشنمه من ماما...
7 بهمن 1396

آبان 96

ماه آذر هم داره تموم میشه و ما تازه می خوام خاطرات آبان رو آپلود کنیم. واقعا که تازه هیچ کدون از پیغامهامون رو هم نشده بخونیم. واقعا با عث خجالته خوب اول از همه از عکس ویتامینهای مکملم شروع میکنم. دلیلشم اینکه بعدها بدونم در چه سنی چه نوع مکملهایی رو استفاده میکردم.    بعدش عکسهای آخرین روزهای گرم پاییز رو میزارم که می شد رفت پارک دوچرخه سواری کرد.   ایشون هم آقا ماهان هستند پسر دختر عموی بابایی که فوق العاده پسر خوبیه   و یک رنگین کمون زیبا در روز های پاییز. من هم به بابایی گیر داده بودم باید منو ببری پیش رنگین کمون تا روش سرسره بازی بکنم ...
22 آذر 1396

مهر96

چرا در دیزی بازه؟ چرا دم خر درازه؟ چرا در گنجه بازه؟ چرا بی بی بی نمازه؟ چرا چرا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟ بابایی میگه من فقط دوست دارم بفهمم این  کلمه چرا رو کی به من یاد داده.   اینقدر راجب همه چی سوال میکنم که آخرش همه دیونه میشن سر به بیابون میزارند. تو هیچ بحثی کم نمی یارم.  یعنی حتی شده با استفاده از تخیلم شروع می کنم به خالی بستن و قصه درست کردن. خدای نصیحت کردن به دیگران هستم  یک بار بابا عباس رفته بود آب مروارید چشمشو عمل کنه منم رفته بودم بیمارستان حسابی دعواش کردم و می گفتم چون تی وی زیاد نگاه میکنی چشمت خراب شده. من یک کوچولو تی وی نگاه میکنم زودی تی وی رو خاموش میکنم.( ال...
12 آبان 1396

نیمه دوم شهریور 96

وای که چقدر بد آدم نتونه به موقع وبلاگشو بروز کنه و از اون بدتر اینکه نتونه به وبلاگ دوستاش سر بزنه. اما خوب چاره ای نیست سر سری هم که شده باید یک طوری وبلاگ رو نوشت دیگه این روز ها فوق العاده لج باز شدم و دوست دارم با همه چی مخالفت کنم و قدرتم رو به رخ بکشم. ولی در عین حال فوق العاده مهربون و دل رحم هم هستم. یک روز سر انجام ندادن کاری با بابایی حسابی در گیر شدم و وقتی دیدم که زورم بهش نمیرسه دستشو گاز گرفتم.  ولی بعدش وقتی جای دندونهامو روی دست بابایی دیدم یهو به خودم آمدم زودی گفتم باباجون ببخشید نمیخواستم گازت بگیرم و شروع کردم به گریه کردن. اینقدر که بابایی دوساعت تمون داشت ناز منو می کشید و مدام بهم میگفت اشکال نداره ز...
24 مهر 1396