خاطرات شیرین کیان
خاطرات شیرین کیان
سلام من کیان هستم
تاريخ : پنجشنبه 17 فروردين 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : مرتبه

من فقط عاشق اینم،عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 4 مرداد 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 21 مرتبه

سلام به همه

تازیگیها هر لباسی رو که می خوان تنم کنند کلی بازی در میارم که نه این لباس رو دوست ندارم اون یکی لباس رو دوست دارم. همینطوری الکی نظر میدم پا فشاری میکنم که یعنی بله ما هم بزرگ شدیم باید نظرمون اعمال بشهراضی. یک روز با بابایی رفته بودم حموم که یهو کلید کردم که کچل: بابا مامانو صدا کن یک کارمهمی باهش دارمزیبا.  خلاصه بعد از اینکه مامانو کشوندم دم در حموم

گفتم: مامان من دارم میرم حموم خودمو بشورم خوش بو بشمخندونک

مامانی گفت: خوب چکار کنم برو به سلامتشاکی

منم با عصبانیت گفتم: خودت به سلامتعصبانیعصبانی

خندهخندهخندهخندهخندهخندهخنده

 

هفته اول تیر ماه خیلی هفته بدی بود، چونکه مامانی برای گذروندن یک دوره مجبور بود تمام هفته رو صبح زودساعت 4 پاشه بره تهران. از اونطرف هم تا برگرده خونه 9 شب می شد. این بود که من اصلا مامانی رو درست حسابی نمیدیدم تازه هم وقتی میرسید خونه اینقدر خسته بود که نای حرف زدن و سرو کله زدن با من رو نداشت.غمگین

اینجا هم با بابایی رفتیم ایستگاه قطار تا منتظر آمدن مامانی بشیم:منتظر

از چهره ام هم معلومه که چقدر خسته دلتنگم غمگین

 

اما خوب بقیه اش خیلی عالی بود چون اکثر شبها با بابایی میریم پارک محلی توی کوچمون و من اونجا کلی دوست پیدا کردممحبت هر بچه ای رو که میبینم میگم بابا بیا بریم با نی نی دوست بشیم. اول میگم من کیان آقا بصیرت هستم. اسم تو چیه؟ بعدشم میرم باهش دست میدم و اینطوری دوست پیدا میکنم.راضیاونجا یک گروه تا دندان مسلح تشکیل دادم و با دشمنا میجنگیمخندونک

 

اسمهای دوستامم هستش سامیار، ایلیا ،آرتین، محمد رضا، هلما و........

اولین شب که وارد گروه شدم یکی از بچه ها که بزرگتر بود شده بود رئیس، وقتی دستور میداد بقیه بچه ها میگفتند بله قربان. منم بدو بدو  آمدم پیش بابایی گفتم: بابا بابا من قربان شدم من قربان شدنخندهخندهخنده

 بعضی شبا هم که پسرها کمتر باشند بازیهای آروم میکنیم:

 

تازگیها دیگه هر وقت اسباب بازی بخوام خودم صندلیمو میارم میزارم زیر پاهام میرم بالا هرچی رو که دوست داشته باشم برمیدارم:

 

این هم یکی دیگه از اسباب بازیهامه که فقط به درد عکس گرفتن میخوره چون اصولا این مدل اسباب بازیها چند ساعت بیشتر تو دست من دوام نمیارند و بعد چند ساعت تمام چرخ دندهاش خورد میشه خندهراضی خوب جنسشون خرابه به من چه.خودش خراب میشهقهر چند تا دیگه از این دست اسباب بازیهامو که چرخ دنده دارن رو بابایی برده تو انباری قایم کرده الکی میگه بردم شرکت تعمیرشون کنم. فکر کرده ده نودیها هم مثل خودشون ساده هستند هر چیزیرو باور کنند.چشمک هر روز کلید میکنم بابا پس ماشین کنترلیهامو که بردی شرکت پس چرا نمیاری. اینقدر گفتم بابایی رو کچل کردمکچلخنده

 

اینجا هم با بابایی رفتیم بولینگ:

 

از اون فواره باحالا که تو پارک آب و آتش بود هم تو قزوین آوردن. ولی خوب یک مقدار کوچیکتره که البته برای آب بازی کردن خیلی فرقی نمیکنهراضی

 

هفته پیش که یک تعطیلی تو تقویم داشتیم با خاله مریم و مامان فخری اینا رفتیم طالقان. جاتون خالی هوا خیلی عالی بود. من هم کلی آب بازی کردم کیف داد.محبت

 

این بود خاطرات من در تیرماه 96

   بوسبای بای

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 4 مرداد 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 24 مرتبه

سلام به همه دوستان. چند هفته قبل یک نگاهی به تقویم انداختیم دیدیم وای چند روز تعطیله، آخ جون. راضی گفتیم چکار کنیم چکار نکنیم تصمیم گرفتیم که بریم به تبریز. چون هم یکی از شهر های قدمیی ایرانه که در زمان اشکانیان ساخته شده و دیگه اینکه پایتخت گردشگری کشورهای اسلامی در سال 2018 هستش. البته باید اعتراف کنم که زمان، خیلی زمان مناسبی نبود چون هم هوا خیلی گرم بود و هم اینکه همه جا خیلی خیلی شلوغ بود.

با این حال دلو زدیم به دریا و گازشو گرفتیم راه افتادیم به سمت تبریز.

شب اول چند تا مرکز خرید رفتیم که به نظر مدرن و تازه ساز بود ،به علاوه پارک ولی عصر که پارک خیلی قشنگی بود. 

 

راستی این شهر بازی رو هم اختصاصی برای من تو هتلمون ساخته بودنچشمک

 

روز دوم با توجه به تعریفهایی که از جلفا شنیده بودیم تصمیم گرفتیم یک سری بزنیم به اوجا. جاتون خالی موقع برگشتن فقط چهار ساعت تو ترافیک جلفا تبریز بودیمشاکی گرچه بابایی بچه بغل دهانش صاف شد ولی در عوض مامانی تونست کلی خرید کنه.

 

روز بعد هم رفتیم بازار تبریز که خیلی با حال و خنک بود تازه بعضی جنسها از جلفا هم ارزونتر بود.

 

یک سری هم به مقبرة الشعرا زدیم:

 

سوغاتی هم از قنادی تشریفات تو چهار راه آبرسان خریدیم. نهار هم همون اطراف توی یک رستوران به اسم هزار دستان خوردیم که خیلی عالی بود. بابایی که حسابی عاشقش شده بود چون فوق العاده فضای نوستالژیکی داشت که به درد ده پنجاهیها می خورد.متنظرمتنظر کوفته تبریزی هم خوردیم که اونم خیلی خوب بود. اصولا ما هر شهری میریم یکی دوتا از غذاهای سنتی اونجا رو تست می کنیم.خوشمزه

 

یک روز هم رفتیم پارک ایلگولی تبریز که خیلی باحال بود.

 

قایق رانی هم کردیم:

 

توی وبلاگ آهان جون عکسهایی از رستوران مظفریه دیدیم که به نظر خیلی جذاب میرسید. گفتیم لابد جایی خوبه که تبریزیها اونجا مهمونی میگیرند.این شد که تصمیم گرفتیم یک بار هم اونجا رو امتحان کنیم. البته مثل اینکه باید از قبل جا رزو میکردیم که ما خبر نداشتیم. ولی با این حال شانسی به عنوان آخرین مشتری اونجا یک جوری جا شدیم. انصافا هم رستوران خوبی بود.

 

یک دوست خوشگلی هم اونجا پیدا کردم به اسم آیلین خانم که خیلی هم شیرین زبون بودند ماشالله . از آشنایی با ایشون کلی خوشحال شدم و یک کوچولو هم خجالت میکشیدم که تو عکس هم کاملا مشهودهخجالتخجالتمحبتخجالت

 

روز آخری هم رفتیم به روستای کندوان که فوق العاده جالب و البته خوش آب و هوا هم بود. در ضمن مغازه های باحالی هم داشت. خیلی ها هم توی خونشون چیزی میفروختندکه خیلی جالب بود.

 

داخل خونهاشون فوق العاده خنک بود و آدم دلش نمیخواست در بیاد بیرون:

 

بعدشم که برگشتیم خونه من مدام تو را غر میزدم که بابا من برنگردیم خونه من قول میدم پسر خوبی باشم. قول میدم دیگه این کارو نکنم. از مسافرت نریمخنده اصلا اونجا (قزوین) که خونه ما نیست. خونه مامان عفته. خونه ما هتله بریم هتل. 

اما خوب چاره ای نبود چون تعطیلات تمام شده بود و باید برمیگشتیم.

این بود خاطرات ما در استان آذربایجان شرقیآرام




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 4 مرداد 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 29 مرتبه

سلام دوستان. اول یکم از خودم بگم بعد برم سراغ عکسهام:

این روزها فوق العاده شیرین زبون و حاضر جواب شدم طوری که بعضی وقتها همه حاج واج می مونند که من چی میگم.تعجب

مثلا یک روز مامانی داشت به بابایی میگفت شماره کارت کیان چنده من یک مقدار از عیدیهاش که تو خونه مونده بردارم بعد، عابر بانک که دیدم براش کارت به کارت کنم.

سریع آمدم وسط و شروع کردم به داد و بیداعصبانی: آی پولهای منو برای چی می خواید بردارید. من که اصلا پول ندارم نگاه (دستهامو نشون میدادم) الان می خواب بستنی بخرم پول که ندارم نگاه نه. می خوام جایزه بخرم پول ندارم نگاهشاکینه جیبمو نگاه، کو پول نیست. پولهای منو برندارید. کارت منو بدید عصبانیعصبانی

بابایی میگفت تو که کارت نداری. منم می گفتم: نه الان مامان متین گوست (گفت)کارت کیان. کارت منو بدید. خودش گوست خودش گوست (خودش گفت)

خندهخندهخندهقه قهه

یا مثلا یک روز می خواستند منو ببرند آرایشگاه موهامو کوتاه کنند. من هم هزار تا بهونه درست میکردم. مثلا الان که هوا گرمه ، شب بریم پیش داود آقا. یا الان داود آقا نیست فردا بریم پیشش. 

مامان می گفت کیان جان انتخاب کن بریم پیش مهدی باربر یا بریم پیش داود آقا موهاتو کوتاه کنه. من هم در حالی که بستنی می خوردم میگفتم : حالا اجازه بده بستنیمو بخورم بعدا تصمیم میگیرمخندهخنده

وقتی مامانی می خواد مایع بریزه تو ماشین لباس شویی زودی میرم ظرف رو با زور ازش میگیرم میگم: مامان اینا مواد شیمینانیه (شیمیای) خنده بهش دست نزن برای شما ضرر داده. مریض میشیهانه. این کار کیانه . شما برو عبق (عقب) وایستا

 

از این جملات گلمبه زیادمیگم.  بخوام بگم خیلی هستش. فعلا بریم سراغ عکسها:

یادتونو قبلا ها عکس اتاقمو میگذاشتم می گفتم ببینید من چه پسر منظمی هستم. چشمم زدید الان وضعیتم شده این:

 

یعنی مثل کارتن بن تن همچی رو ویران میکنم راضی این کلبه ام رو که اینقدر زدم داغونش کردم که آخرش مامانی یک روز به بابایی گفتن اینو جمعش کن ببر، اصلا نخواستیم خیلی از اسباب بازیهامو هم که از ترس تخریب شدن قایمش کردن قهر

 

ولی در عوض خوب بلدم اف بچه مثبتهارو بازی کنم مثلا میگم بابا بیا من این جاروبقی رو میگیرم دستم تو از من عکس بگیر مثلا من دارم اتاق رو جارو میزنم تمیز میکنمخندهشیطان

 

یا مثلا میگم بابا من باغچه رو آب میدم تو از من عکس بگیر دارم کار خوب میکنمخنده

 

این روزها فقط در حال دویدن هستم از دفعه قبل که رفته بودیم پیش دکتر حبیبی 400 گرم وزنم کمتر شده بود. این همه ازعکس ترازوی توی پارک که داره گواهی میده من راست میگمشاکی

 

دکتر حبیبی هم این دفعه یک سری داروهای جدید داد تا من دوباره توپلو بشم: شربت سان استول که بابام هم بچه بوده می خورده، شربت فروگلوبین رو هم که اکثرا میشناسید. به جای پدیاشور هم گفت ریسورس جونیور بخورمخوشمزه گفت شبی یک چهارم قرص کلونیدین هم بخورم که هم رشدم سریع تر بشه و دیگه اینکه شبها به موقع بخوابم.

 

این روزها ماه رمضون شده و بساط افطاری دادن و افطاری رفتن هم که براست. به به

 

این هم دویماج که مخصوص قزوینه، ساخت خانم مادر:

 

هوا هم که برای بیرون رفتن عالیه با  بابایی میزنیم بیرون که مامانی هم که روزه میگیره بتونه در نبود من یکم استراحت کنه به کارهاش برسه:

 

خوب دیگه ما رفتیم بخوابیم. شب همگی بخیر:

خوابخواببوسبوسخوابخواب




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | نویسنده : کیان
بازدید : 35 مرتبه

سلام

همینطوری که دارم روز به روز بزرگتر میشم، به همون نسبت هم شیطون تر و بازی گوش تر میشم. فوق العاده بد غذا می خورم و بیشتر اوقات در حال دویدن هستم. بابایی میگه اگه یک جی پی اس روم نصب کنه بالای ده کیلومتر در روز میدوم. راضی 

یک مدتی زیاد پلک میزدم که وقتی رفتیم پیش آقای دکتر طارمی، ایشون گفتند مشکل خاصی نیست. فقط وقتی زیاد به تلویزیون خیره میشم پلک نمیزنم که باعث خشک شدن چشمم میشه. 

این رو هم بگم که رابطه خیلی خوبی با خانمها دارم چشمک من باب مثال، من همیشه با دکتر رفتن مشکل دارم و با کلی زور و گریه دکتر میرم. اما یک روز که یک سرماخوردگی کوچولو داشتم وقتی رفتیم مطب دیدیم که دکتر همیشگی نیست و بجاش یک خانم دکتر دیگه کشیک وایستاده. هیچی دیگه ورق برگشت. اینقدر با  خانم دکتر خوب همکاری کردم که نگومحبت. تازه بعدشم همی میگفتم : چقدر دکتر کیف داداخنده منو دیگه نبرید پش آقای دکتر من خانم دکتر رو دوست دارم. مدام هم میگی خانم دکتر گفته کیان باید شربت بخوره. حالا هرچی مامان و بابا میگن که بابا دیگه خوب شدی شربت نمیخواد . من هی اسرار میکنم که نخیر خانم دکتر گفته باید من شربت بخودمخندهخندهخنده

 این از وصف حالم. حالا بریم سراغ عکس ها.

یک روز بارونی بسیار دل پذیر در باغ پرندگان الوند  قزوین. از اونجایی که بارون می آمد بجز منو بابا هیچ کس دیگه تو باغ نبود. خیلی کیف داد:

 

دیگه اینکه باغچه خونمون خیلی قشنگ شده. نهال گیلاسی هم که امسال به جای کاج خشک شدمون کاشته بودیم گرفته :

 

عمو احسان هم که داره ازدواج میکنه برای خودش یک ماشین خریده تا دیگه مستقل باشه. اینجا من هم دارم زیر چرخ ماشینش تخم مرغ میشکونم که چرخش براش بچرخه. عمو احسان ماشینت مبارکجشن. گرچه من همیشه میگم این ماشین سفید بزرگ منه، چرا عمو احسان سوار میشه. بریم دعواش کنیمخندهخنده

 

و اما مهمترین اتفاقی که توی اردیبهشت ماه اتفاق افتاد انتخاب مجدد آقای دکتر روحانی به مقام  ریاست جمهوری بود که  خیال همه مردم را حداقل برای چهار سال راحت کرد. بعد از این اتفاق همه مردم به خیابونها آمدند و  جشن و شادی گرفتن.ما هم با وجود اینکه خیلی شلوغ بود ولی رفتیم تو خیابون برای تماشا. جشنجشن

 

هوا که گرم میشه فصل بیرون رفتن و بخور بخور شروع میشهخوشمزه

 

بفرماید نون خامه ای، اون هم با دست پخت مامان متین جونممحبت

 

این دوتا عکس آخر هم تقدیم به بابایی که از سر کار آمده من هم کیف و عینکش رو برداشتم دارم اداشو در میارمخنده

خندهخندهخندهخندهبوسبوسبوسخندهخندهخندهخنده




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 6 نفر
بازديدهاي ديروز : 169 نفر
بازدید هفته قبل : 1126 نفر
كل بازديدها : 201111 نفر